
ایل ما در لحظه های عزلت خود جان سپرد از همان روزی که دل را دست زلف ارزان سپرد بسکه در نقش رخ دلبر شبی در کوچهها پشت مردان زیادی را به خاک آسان سپرد زلف دود اندود خود را در همان شب شانه کرد عطر گیسو را به رویای شب ایوان سپرد قهوه ی قاجاری چشمش شبی در ایل ما مردهای بی شماری را به قبرستان سپردروسری قرمزش را باد با خود برد و ده چشم مردان را به سودای سر عریان سپرد زلف وا شد !... بیوه شد حتی زن بالای ده آن که مرد پهلوانش دل به این و آن سپرد بعد ِ آن ، آشوب ها در ایل ما بالا گرفت روستا هم ، دل ...
ادامه مطلب
نوشتی از همان اول برایم ... دوستت دارمعلی رغم همه ، دل شوره هایم ، دوستت دارم xa0نوشتم اینکه بعد از تو ، جهان دلتنگی محض است نوشتم اینکه من هم مبتلایم ، دوستت دارم!xa0تو می خندی و دنیا ، بر مدار خنده ات ش...
ادامه مطلب